قصه ی تک درخت و باد

تک درخت :
تنها
بی کس
بی یار
بی پناه 


ساکت و خاموش
بر در دور دست می کند نگاه
نه زاغکی بر شاخسارش
و نه مسافری در سایه سآرش

آن سوتر جنگل زیبای خدا
تک درخت افتاده از آن جدا
در دلش دنیایی از غم و بیداد

گوش می سپارد به باد
تنها همدمش که آردش هر دم به یاد

باد گویدش قصه های بی شمار
ز آنچه دیده است

از دشتهای بی شمار

ز روزگارانی که رفته اند
ز دردهایی که در دلش
ریشه بسته اند

ز سرزمینهای که گذر کرده است
ز مرمانی که دیده است
ز سبزی و آبادنی
ز خشکی و از کویر

باد گویدش ای تک درخت :
هر چه خواهی
گویمت من قصه ها
لیک
نباشد ترا طاقتت 

گوش دل دهی
بر این همه ماجرا

گاه آرام می وزم
همچون نسیم
گاه خشم می گیرم
چو طوفان می وزم

گاه با خود می برم قاصدکی نزد کسی
گاه ویران می کنم آلونکی

واندر این دنیا ولی سرگشته ام
من ندارم سرزمینی از برای خویشتن
در دل این ساکنان این زمین
من ندارم گوشه ی آرامشی

من شب و روزم یکی ست
تار و پودم من همه آوارگی ست
من چه امروزم چه فردایم
همه بیگانگی ست

گرچه از جنگل تو دور افتاده ای
گر چه از یاران جدا افتاده ای

روز دیگر آیدت طور دگر
باشدت امید فردایی دگر
شادیت آخر رسد از راه دور
این شب تارت شود روشن ز نور

در دل بی تاب باد
سودای رفتن بود و بس
گفته را کوتاه کرد
بار خود را بست و رفت

زین همه
چندی گذشت
روزگارانی برفت

بار دیگر
باد با خود بذرها آورده بود

سر سپردند واندر آن خاک تهی
جان گرفتند بعد چندی
سر بر آوردند ز خاک 

رسته گشتند نونهالانی دگر

تک درخت بی کس و خسته غمین
ازپس این روزگاران مدید
خنده ی مستانه اش آمد پدید

گل شکفت در بر او
شور وشوقی در وجودش در گرفت
روزهای شاد او آمد پدید . . .

١٢/١٢/٢٠١٢ از دفتر فصلی دیگر 

برو ای عشق ...

                                                                       
ای عشق
اینک
 من از تو گریزانم و تو از من
ای عشق
ای واژه ی زیبا
اینک می دانم
تنها زیبایی
میان یک کلام کوتاه
میان یک کتاب
درون یک سرود

ای عشق
از تو می ترسم
هراسانم
تو کابوسی برای من
ترا دیگر نمی خواهم
برو دیگر

دگر از تو نمی گویم
نمی خوانم ترا دیگر

تو ازاین دل چه می خواهی
گرفتی زندگی از من
رهایم کن
 برو دیگر

فریبم دادی و اینک
شده ویرانه ای قلبم
چه پر دردم چه دل خسته
کنون در حال نابودی
گل رویای من پرپر
خزان عمر من گشته . . .

از دفتر فصلی دیگر

بر باد رفته

دگر چگونه کنم آغاز
این همه رفته ز دستم را ؟
عمر رفته ام را
چگونه کنم آغاز ؟
این لحظه های رفته را
این عشق رفته را
بهار رفته ام را

نه دیگر دیر است . . .
کنون گلم پرپر
بهار آرزویم
رفته
آشیانم بر باد
گرد پاییز
بر رخساره ام نشسته
زمستان عمرم
دگر نزدیک . . .

۳/۲/۲۰۱۲  از دفتر فصلی دیگر


کسی صدایم می زند


کسی صدایم می زند انگار
از پشت حصار شیشه ای اندوه
کسی انگار مرا می خواند

آن سوی دلتنگی هایم
کمی دورتر
پی صدا می روم
نه ، هیچ کسی نیست انگار
باز هم خیال پر مشوش من ست
یا که وهمی ساده

به کجا می نگرم ؟
نه ، بر می گردم
اینجا جز من ۇ این آیینه
که هر روز مرا می نگرد
هیچ کسی نیست انگار . . .

از دفتر فصلی دیگر

تشنه دیدار

تشنه دیدار توام
در کوچه های بی گذر تنهایی
هر لحظه ای که تصویر زیبایت
از دریچه رنگین رویاهایم
گذر می کند

لحظه های بی شماری هست
و دلتنگی هایی بیش
و پسین لحظه هایی دلگیر

انگار که باید گریست
بلکه شاید
از ترنم دیدگانم
دلم قرار گیرد . . .

از دفتر فصلی دیگر

امید

گر که سبزه هایی پژمرد ۇ
گلهایی شد پرپر
گر که دلهایی شکست ۇ
چشمهایی شد گریان
به یادت بسپار :
بار دیگر روزی
غنچه ها می شکفند
سبزه ها می رویند
می شود آن لحظه
هر دلی پر لبخند . . .

از دفتر فصلی دیگر

بانوی تنهایی


روزها ۇ شبهایی بی شمار
که در پس اندوه چشمانت
چه اشکهایی بی شمار
که نهفته
بغض هایی فرو خورده ۇ
گه گاهی که آهی
سر برآورده ز سینه

و قطره های اشک
کز نگاه غم بارت چکیده
و فریادهایی کز سکوتت
به گوشها رسیده

دلت خونین
لبت بسته
پر پروازت شکسته

ز بیداد زمانه
که در بندی ۇ پای بسته
و داغ نو گل رسته
که در غنچه شده پرپر

چه رویاهای شیرینی که در سینه
برای این گل زیبا
به آرامی گذر کردند

کنون اما گلت پرپر
روزگارت چون شبی تاریک
نه گویای سخن داری
نه یارای گذر داری

بر لبت اینک مهر خاموشی ست
تورا گویند بایدت فراموشی . . .

تو ای بانو
غمت را خوب می دانم
تو ای بانوی تنهایی
تو ای بانوی غمها
غمت را خوب می دانم

خدا را یاورت بادا
خدا را باورت بادا
که روزی روزگاری
عاقبت یک روز
به سر آید عمر این ستمها ۇ این همه بیداد . . .


از دفتر فصلی دیگر