کسی صدایم می زند


کسی صدایم می زند انگار
از پشت حصار شیشه ای اندوه
کسی انگار مرا می خواند

آن سوی دلتنگی هایم
کمی دورتر
پی صدا می روم
نه ، هیچ کسی نیست انگار
باز هم خیال پر مشوش من ست
یا که وهمی ساده

به کجا می نگرم ؟
نه ، بر می گردم
اینجا جز من ۇ این آیینه
که هر روز مرا می نگرد
هیچ کسی نیست انگار . . .

از دفتر فصلی دیگر

تشنه دیدار

تشنه دیدار توام
در کوچه های بی گذر تنهایی
هر لحظه ای که تصویر زیبایت
از دریچه رنگین رویاهایم
گذر می کند

لحظه های بی شماری هست
و دلتنگی هایی بیش
و پسین لحظه هایی دلگیر

انگار که باید گریست
بلکه شاید
از ترنم دیدگانم
دلم قرار گیرد . . .

از دفتر فصلی دیگر

امید

گر که سبزه هایی پژمرد ۇ
گلهایی شد پرپر
گر که دلهایی شکست ۇ
چشمهایی شد گریان
به یادت بسپار :
بار دیگر روزی
غنچه ها می شکفند
سبزه ها می رویند
می شود آن لحظه
هر دلی پر لبخند . . .

از دفتر فصلی دیگر

بانوی تنهایی


روزها ۇ شبهایی بی شمار
که در پس اندوه چشمانت
چه اشکهایی بی شمار
که نهفته
بغض هایی فرو خورده ۇ
گه گاهی که آهی
سر برآورده ز سینه

و قطره های اشک
کز نگاه غم بارت چکیده
و فریادهایی کز سکوتت
به گوشها رسیده

دلت خونین
لبت بسته
پر پروازت شکسته

ز بیداد زمانه
که در بندی ۇ پای بسته
و داغ نو گل رسته
که در غنچه شده پرپر

چه رویاهای شیرینی که در سینه
برای این گل زیبا
به آرامی گذر کردند

کنون اما گلت پرپر
روزگارت چون شبی تاریک
نه گویای سخن داری
نه یارای گذر داری

بر لبت اینک مهر خاموشی ست
تورا گویند بایدت فراموشی . . .

تو ای بانو
غمت را خوب می دانم
تو ای بانوی تنهایی
تو ای بانوی غمها
غمت را خوب می دانم

خدا را یاورت بادا
خدا را باورت بادا
که روزی روزگاری
عاقبت یک روز
به سر آید عمر این ستمها ۇ این همه بیداد . . .


از دفتر فصلی دیگر




زبان ما

به نگاهی که به گاهی
شاید
زبان من ۇ توست

تو سخن گوی
شاید
شنوم از جانم
ز درون سینه
ز نگاهت رازی

آنچه مژگان سیاهت گوید
پاسخ من این است :
جان ناچیز فدای
تو ۇ چشمان ۇ نگاهت . . .

از دفتر فصلی دیگر