زبان ما

به نگاهی که به گاهی
شاید
زبان من ۇ توست

تو سخن گوی
شاید
شنوم از جانم
ز درون سینه
ز نگاهت رازی

آنچه مژگان سیاهت گوید
پاسخ من این است :
جان ناچیز فدای
تو ۇ چشمان ۇ نگاهت . . .

از دفتر فصلی دیگر

دل غم آلود


باران می بارد
 اشک می ریزم

گلها خیس شبنم
گونه هایم تر
چشمهایم تر
دلم لبریز غم

آسمان دل گرفته
شیشه ها مه گرفته
تو را دیگر نمی بینم

گزیدی عاقبت راه سفر تنها
رهایم کردی ۇ رفتی
میان این همه غمها
کنون شبهای تاریک ۇ غم آلود
کنون از بی کسی دل گشته نابود
نه یار ۇ همدمی
نه همزبانی
که را گویم چنین بار گرانی ؟ . . .

از دفتر فصلی دیگر

گریستن

گاه که آسمان دل ابری ست
همان به که گریست
گریست ۇ گریست
تا به قرار دل
تا به رفتن غم
تا به شکفتن غنچه های زیبای آرامش
تا به رسیدن صبح صادق عشق  . . .

از دفتر فصلی دیگر

پدیدگار


انگار که باید طوردیگر بود
جور دیگر زیست
انگار که باید
از نو آمد پدید

بایست آن گونه که زندگی
نه آن گونه که من

مرا چه یارای ستیز
ز آنچه آید پدید
ز جانب کردگار
که هر چه هست ز اوست

باید آن بود
که باید زندگی
نه آن بود که من . . .


جویبار عشق

گه گاه که برگهای
دفتر خاطرات بر باد رفته زندگی ام را
ورق می زنم
می گریم
می گریم و از اشکهایم
جویباری از عشق
جاری می شود . . .

 از دفتر ماندنیها