بانوی تنهایی


روزها ۇ شبهایی بی شمار
که در پس اندوه چشمانت
چه اشکهایی بی شمار
که نهفته
بغض هایی فرو خورده ۇ
گه گاهی که آهی
سر برآورده ز سینه

و قطره های اشک
کز نگاه غم بارت چکیده
و فریادهایی کز سکوتت
به گوشها رسیده

دلت خونین
لبت بسته
پر پروازت شکسته

ز بیداد زمانه
که در بندی ۇ پای بسته
و داغ نو گل رسته
که در غنچه شده پرپر

چه رویاهای شیرینی که در سینه
برای این گل زیبا
به آرامی گذر کردند

کنون اما گلت پرپر
روزگارت چون شبی تاریک
نه گویای سخن داری
نه یارای گذر داری

بر لبت اینک مهر خاموشی ست
تورا گویند بایدت فراموشی . . .

تو ای بانو
غمت را خوب می دانم
تو ای بانوی تنهایی
تو ای بانوی غمها
غمت را خوب می دانم

خدا را یاورت بادا
خدا را باورت بادا
که روزی روزگاری
عاقبت یک روز
به سر آید عمر این ستمها ۇ این همه بیداد . . .


از دفتر فصلی دیگر




۱ نظر:

  1. بسیار زیبا و دلنشین بود
    به امید روزی که تمام این دلنوشته ها به تحقق پپیوندد.

    پاسخ دادنحذف